|
حس غریبی ست دوست داشتن وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن ..... وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده به بازی اش میگیریم ..... هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر ! هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!.... تقصیر از ما نیست ... تمامی قصه های عاشقانه این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 18:36 توسط عبدالرضا رضایی |
هنوز لحظه ی فرودت به صحرای برهوت قلبم را فراموش نکرده ام آن لحظه ای را که با آمدنت کلبه غمزده قلبم را روشن کردی اگر می خواهی از قبیله ابر های عاشق باشیم بیا تا به سقا خانه دل هایمان برویم و برای با هم بودن دعا کنیم اگر می دانی که فاصله عمر کوتاه ما به سرعت از صحرای زندگی می گذرد بیا تا به پیشواز دوستی ها برویم بیا تا صدای عشق را از ناقوس کلیسای قلبمان بشنویم و بگذاریم قلب هایمان فقط به عشق دریا بتپد + نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 22:13 توسط عبدالرضا رضایی |
می میرم ... آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات را با خود به گور می برم ... لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند ... دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند ... پاهایم را در کنار هم ... چشمانم را می بندند ... دهانم را می بندند ... و آنگاه تمام بدنم را در میان پارچه ای سفید می پوشانند ... دستهایم دیگر توان باز شدن ندارند تا آغوشم را برایت باز کنم ، نه توان باز شدن دارند و نه توان تکان خوردن تا دوباره برایت دست تکان دهم ... پاهایم بی حرکت است ، و نمی توانم به دنبالت بدوم ... چشم هایم بسته است و هیچ نمی توان دید ... دهانم بسته است و هیچ نمی توان گفت ... باور نمی کنم ! سالها در انتظارت ، چو شمعی سوختم و آب شدم ، سالها از دوریت نالیدم و اشک همراه همیشگیم شده بود ... اما حال که نه می توان گریست و نه می توان حرف زد و نه ... حالا ، تو رو به روی من ایستادی ؟ به من می نگری ؟ تو گریه می کنی ؟!!! خدایا ! این دنیا چقدر کوچک است ... بدن ضعیف و خسته ام را روی دستها به سوی آرامگاه ابدیم می برند ... می ترسم اما خوشحالم ... می ترسم چون باید سفری جدید آغاز کنم و خوشحالم چرا که دیگر از این همه خستگی و انتظار راحت شدم نام مرا صدا می زند ... یکی مرا تکان می دهد ... یکی فریاد می زند و گریه می کند ... اما تو ! تو ! اجازه ورود به حریمم را نداشتی ... بالاخره زمان آن رسید که تو هم بخواهی مرا ببینی و به تو اجازه داده نشود . حال می فهمی که من چه کشیدم و هیچ بر زبان نیاوردم ؟!! آری ! تو نامحرمی ، و نمی توانی در میان جمع محرمان حاضر شوی و به نظاره چهره خسته من بنشینی ... یکی سنگ برروی من می گذارد و یکی با ناله می گوید : سنگ بر صورت دخترم مگذار ... او طاقت تاریکی ندارد ... آه مادر ! کاش می دانستی که من مدتهاست در تاریکی و تنهایی به سرمی برم ... ومن در تاریکی غرق شدم ! اما تاریکی که امید آمدن نور را در دلم روشن می ساخت ... صدای ريخته شدن خاک بر روی سنگ را می شنیدم ! آری ! کار تمام شد ... و دیگر محرم و نامحرم می توانستند بر سر مزارم حاضر شوند . مدتی گذشت ... می دیدم ... آری دیگر می دیدم ... می توانستم بگویم ... بگریم ... لبخند زنم ... راه روم ... مادرم را از روی خاک مزارم بلند کردند و با هر سختی با خود بردند ... همه رفتند ... اما ! تو چرا ماندی ؟!! تو چرا نمی روی ؟!! برو ! برو و همانگونه که تا کنون بدون من زندگی کردی ، زندگی خود را ادامه بده ... برایم نه جالب است و نه غم انگیز که تو اینگونه در کنار مزار من زانو زده ای و گریه می کنی و گلهای روی مزارم را پرپر می کنی ... خبر نداری که گل وجودم را هم اینگونه پرپر کردی ... اما نه ! دلم به درد آمده ! ای کاش زودتر از اینها می آمدی تا می دیدی که از بس انتظار کشیدم و از دوریت نالیدم و گریستم به چه روزی افتادم ... من ! همانی که روزی او را ماه خود می نامیدی ، به ستاره کم سویی مبدل شده بودم ... گریه کن ! گریه کن که هر چه اشک بریزی باز هم کم است. چرا که من یک عمر برایت گریستم ... اما مهم نیست ... عشق فراتر از این حرفهاست ... می بخشمت و برایت آرزوی خوشبختی می کنم ... حال برو ... اما باز هم به سراغم بیا ، چرا که اینجا دیگر عکسی از تو در دستم نیست تا شب و روز بدان خیره شوم ... خودت بیا که دلتنگی ، بیش از این بر جانم چنگ نیندازد ... آسوده می شوم ... مرا آرام به درون قبر می فرستند ... + نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387 11:46 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 8:59 توسط عبدالرضا رضایی |
پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی واز تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی من از تو حرف میزنم شب عاشقانه میشود تو را ادامه میدهم همین ترانه میشود کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود راه به تو رسیدن همین پل نگاه بود مراببربه خواب خود که خسته ام ازهمه کس که خواب وبیداری من هردوشکنجه بودوبس + نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387 13:35 توسط عبدالرضا رضایی |
بیــاد آرزوهــایی که می میرند سکوتی میــکنم سنگین تراز فریاد
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 10:59 توسط عبدالرضا رضایی |
آزمایش عشق را در این داستان جذاب ببینید داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود و.... ومیتونید واسه خواندن بقیه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید + نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 10:32 توسط عبدالرضا رضایی |
چشم انتظارت مرده به کی بگم که دوریت خواب شبامو برده همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده به کی بگم که عشقت حسابی داغونم کرد حسرت با تو بودن خسته و حیرونم کرد کی باورش می شد من خون ابه گریه کردم عمر و جوونی هامو به جاده هدیه کردم گلای یاس و مریم شاهد این شعارند می خوام که زندگی کنم اگه اونا بذارند... + نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387 11:16 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387 18:48 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 10:38 توسط عبدالرضا رضایی |
به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا! به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود + نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 10:4 توسط عبدالرضا رضایی |
شمعي در غم پروانه بود شمعي در غم پروانه اي روشن و تنها به فکر چاره اي شاپرک پروانه اي در فکراو آتشي در جان او افکنده بود درد پروانه ز درد شمع بود شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود + نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386 9:54 توسط عبدالرضا رضایی |
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام... + نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 16:17 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 18:2 توسط عبدالرضا رضایی |
من که تو لای خودم یه عمریه مردم
نمیدیدی مگه هر روز سر خاک خودم بودم + نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 17:53 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 17:50 توسط عبدالرضا رضایی |
I asked God to take از او خواستم + نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 10:41 توسط عبدالرضا رضایی |
مي خوام از دوست داشتن بگم از دوست داشتن تو و خودم بگم دوست داشتن براي من يه واژه بود مثل موج تو دريا سرگردون بود به وقت تنهايي سراغش ميرفتم وقت خوشي فراموشش مي كردم تو روزاي ابري پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره دل مي سوزندم چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم وقت بهار دنبالت مي گشتم دنبال اداي دوست داشتن گلها زير بارون مي رقصيدم اما هيچي ازش نمي فهميدم + نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 21:25 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386 10:1 توسط عبدالرضا رضایی |
در مشرق عشق دشت خورشيد تويي در باغ نگاه ياس اميد تـويـي در بين هزار پونه آنكس كه مرا چون روح نسيم زود فهميد تويي + نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386 23:16 توسط عبدالرضا رضایی |
ILOVE YOU + نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386 22:43 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386 18:44 توسط عبدالرضا رضایی |
دلم گرفت ای هم نفس٫پرم شکست تو این قفس ٫تو این غبار ٫تواین سکوت ٫چه بی صدا ٫نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم٫ رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم ٫تو این شب٫گریه می تونی پناه هق هقم باشی ٫تو ای همزاد هم خونه چی می شه عاشقم باشی تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش ٫تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش ٫بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه ٫می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه. + نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386 18:35 توسط عبدالرضا رضایی |
از فـراق دوری تـــو مـسـت و حیـرانـم هنــوز + نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386 17:51 توسط عبدالرضا رضایی |
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386 21:46 توسط عبدالرضا رضایی |
|